|
پزشک امروز
خاطره های اینترن دیروز، پزشک امروز، رزیدنت فردا!
تو همیشه عادت داری برای ساختن یه خونه، اول یه کوهو فرو بریزی تو همیشه می خوای کارایی که توش تجربه نداری رو به تنهایی انجام بدی واسه همین هم خدا رو هم خرما رو از دست میدی... تو بیست و شش سالت شده ولی هنوز تو دنیای بچگی سیر می کنی اگه تا حالا سعی نکردی، اگه از مسئولیتها تا حالا فرار کردی، درسته دیر شده ولی هنوزم باید یاد بگیری باید بلد بشی بین دو موضوع متفاوت تناسب ایجاد کنی باید بلد بشی اونایی که برات اهمیت دارنو راضی نگه داری باید از این بی خیالی بیای بیرون!پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 :: :: نويسنده : هدی
اگه من یه دختر روستایی بودم وظیفه هام، آرزوهام، زندگیم چقدر متفاوت بود با الان... اگه من یه دختر دبیرستانی روستایی بودم، بزرگترین آرزوم تموم شدن روزهای بی ارزش مدرسه و نشستن به انتظار بود... ![]() حتما وقتی به پیش دانشگاهی می رسیدم بلد بودم انواع خورشها رو بپزم، بلد بودم نون بپزم، بلد بودم قالی ببافم اگه یه دختر روستایی بودم حتی اگه دوست نداشتم باید چادر سر می کردم ![]() اگه شانس می آوردم و یه پدر خیلی روشنفکر داشتم، اجازه داشتم تا حداکثر زمان ممکن مجرد بمونم، یعنی تا زمان دیپلم گرفتن. بعدش دیگه وقتش بود که زن پسرعمویی بشم که از ده سالگی اسمش روم بوده اگه من یه دختر روستایی بودم خیلی دلم می خواست برم شهر و اونجا زندگی کنم. خیلی دلم می خواست بدونم تو اینترنت چیا هست... ![]() حتما به سرم می زد که هراز گاهی فرصت گیر بیارم و به یه بهونه برم شهر، اونجا فقط تو مغازه ها، خیابونا، پارکا بگردم و از شهریت لذت ببرم احتمالا جزء اصلی ترین آرزوهام بود که یه روز همه چیزو ول کنم و از ده کورمون فرار کنم اگه من یه دختر روستایی بودم تا قبل از ازدواج حتی یه بارم با شوهرم حرف نزده بودم. و به احتمال هشتاد درصد اصلا اونی نبود که من دلم می خواست باید خونه پدر شوهرم تو یه اتاق سه در چهار زندگی می کردم اگه یه دختر روستایی بودم اولین دغدغه بعد ازدواجم این بود که وقتی شوهرم میاد خونه غذاش دقیقا همونجوری که می خواد به موقع آماده باشه ![]() دومین دغدغه بعد ازدواجم این بود که آیا شوهرم مثل مردای دیگه روستا معتاد نیست؟ ![]() سومین دغدغه بعد ازدواجم این بود که کی حامله می شم؟ ![]() ... اگه من یه دختر روستایی بودم خط به خط زندگیمو قبل از اینکه اتفاق بیفته از حفظ بودم... چه سرنوشتی... چه تقدیری... ![]()
پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 :: :: نويسنده : هدی فروردین سختی بود. پراز کار و پر از سوال و پر از درگیری ذهنی کلی گذشته ولی هنوز نمی دونم چی باید بگم تا میام به حمله فکری قبلی عادت کنم، دوباره سری جدید افکار وحشی هجوم میارن به مغزم خدا رو شکر که موقتن و زود بهشون عادت می کنم. روزا می گذره، ولی خوش نمی گذره خدا رو شکر که شما هستین و گاهی یادم میارین که باید بنویسم تا خالی شم! باورم نمیشه بیست وشش سالم شد... جمعه 1 اردیبهشت1391 :: :: نويسنده : هدی انگار بهار شده است یاد من نبود ![]() خیلی حرفها دارم خیلی حرفهایی که تو راهن ولی راه دقیقو بلد نیستن...
پنجشنبه 10 فروردین1391 :: :: نويسنده : هدی ب پ الف این یه اتفاقه، همون اتفاق که خوشحالم کرد چون زود افتاد، چون منتظرش بودم این همون اتفاقه که یکبار دیگه دست داشتن مستقیم خدا رو توش احساس کردم هرچند سخت، هر چی هم که مبهم و بازم سخت. این اتفاق همونه که حاصل عمر من بود این همون جواب خداست که خیلی زودترها می خواست بهم بفهمونه و من نفهمیدم که چرا آماده نیستم این همون اتفاقه ، که من هرگز فکر نمی کردم از افتادنش خوشحال باشم. حداقل حالا. این فرصتیه برای محک، چیزی که خودم از خودم خواسته بودم. هنوز باورم نمیشه، چقدر گریه هایی که آبان امسال کردم تاثیر گیرایی داشت... چقدر خدا ردپاشو به من نشون داد و چه راحت منو شرمنده ی خواسته هام کرد اما حالا باورم میشه دلیل اون سختی هایی که تو فکرم بی هدف و بی رحمانه بود چقدر خدا زیبا جوابم داد! این اتفاق بی صدا بود. اما سرچشمه هزاران اتفاق کوچکتریه که فریادهای بلندی دارن... کاش فهمیده باشم:-) من هنوزم می نویسم ولی دیگه به کسی سر نمی زنم. می تونید برای تنبیه دیگه منو نخونید!
جمعه 26 اسفند1390 :: :: نويسنده : هدی یه اتفاق بزرگ، یه اتفاق خاص یا غیرقابل پیش بینی خواهد افتاد... اول همه چیز طبق قاعده و قانون پیش میره، همه چی مساعده. جوری که اگه خودتو بزنی به بیخیالی و کمی خوش بین باشی فکر می کنی همه چی تمومه و ختم به خیر شده اما... حکمت خدا همیشه جایی واسه غافلگیر کردنت میذاره خیلی بدبینانه ست ولی... یه اتفاق سخت، یه امتحان شاید تلخ میفته دارم خودمو ایمن می کنم، من آمادگیشو دارم. به اندازه کافی تو ذوق دلخوشیهام خورده، باید آبدیده شده باشم باید فهمیده باشم که قانونهای این دنیا به این سادگی نیست کاش فهمیده باشم...
شنبه 6 اسفند1390 :: :: نويسنده : هدی دوشنبه 1 اسفند1390 :: :: نويسنده : هدی از سال 69 این مرکز تاسیس شده. مرکز بهداشتی درمانی روستا تا حالا حدود 20 تا پزشک اومدن و رفتن. آخرین پزشک قبل از من قراردادی بوده وفقط هفتهای 3روز مریض میدیده و هیچ کاری به درستی آموزشها، شاخصها، آمارها و... نداشته بهیار اینجا حدود 10 ساله که همینجاست، بعلت کمبود نیرو کارای داروخونه، تزریقات، پذیرش رو خودش انجام میده. تاحالا هم شکایتی نداشته بهورز اینجا 5 ساله که استخدام شده، از زمان پزشک قراردادی اونم خودشو راحت کرده و 3روز درهفته بیشتر نمیاد - به بهونه دوری شوهرش و داشتن بچه کوچیک. مامای اینجا دو هفته ست که اومده، خودم تو زمانی که شبکه داشت دربه در دنبال ماما میگشت بهشون معرفیش کردم. همه منتظرش بودن! به این علت که هرکس قسمتی از وظایفش رو بهش محول کنه!! من اینجا هرروز از ساعت 8 تا 13 میرم مطب، بنظر ساعت کاری زیادی نمیاد اما صبحا بهیار قدیمی به شوخی بهم میگه: خانوم دکتر چقدر زود میای! مریضا هراز گاهی میپرسن شما هرروز هستین؟ ما هرروز میایم ولی انقدر شلوغه که نوبتمون نمیشه میگن چه جوریه که دکترای قبلی هرروز نبودن وقتی هم بودن دو سه ساعت میموندن، بهداری هم همیشه خلوت بود ... آقای بهیار میگه من 10 ساله اینجام، دیگه واقعا خسته شدم از این مردم بیفرهنگ و این کارایی که نصفش وظیفه من نیست و این حقوق کم... خیلی وقته درخواست انتقالی دادم، شبکه بهم قول داده بود وقتی پزشک و ماما اومدن با درخواستت موافقت میشه. حالا که شماها اومدین دنبالشم که کم کم برم... خانوم بهورز میگه من یک ساله درخواست انتقالی دادم. بهورز دوم هم که چندماهه مرخصیه همه کارا رو دوش خودمه، شوهرم هم میگه دیگه نمیخواد کارکنی. حالا دارم پیگیری میکنم که به زودی برم... خانوم ماما که 2 هفتست اومده میگه فقط مادران باردار مشکل دار جزء وظایف منه، وقتی باهام قرارداد بستن نگفتن که تزریقات و مراقبت همه مادران و گاهی هم داروخونه با منه... اگه همینجوری باشه من میرم... اونکه باید بیشتر از همه ادعا داشته باشه و سروصدا کنه منم. اونکه باید روزی صد دفه بپرسه اینجا دیگه کجاست و این مردم از کجا سردرآوردن، منم. اما من موندم، و می مونم اینجا همون جاییه که بیست سال با وجود پزشک های "مرد" ! نه نگهبان داشت، نه حتی در! همون جاییه که مردمش تو این بیست سال یاد نگرفتن پول ویزیت رو نباید به خود پزشک بدن! همون جاییه که زنهاش اصلا نمیدونن پاپ اسمیر چیه همون جاییه که مردم نمیدونن سردرد حتما نشونه قندخون یا چربی خون بالا نیست که بخوان یه بند اصرار کنن واسه نوشتن آزمایش حالا با اومدن من همشون مجبورن تمام هفته رو بمونن و کار کنن. اونم نه کار رفع تکلیفی و سرسری. من ازشون کار واقعی میخوام، کاری که اثر مفیدی داشته باشه واسه مردم. اونا میرن، فکرکنم آخرش من میمونم و خودم که لجبازی میکنم واسه موندن و اثبات قوی بودنم به خودم... اونا میرن، منم یه روزی میرم. اما از خودم میپرسم نبود امکانات و دوری از شهریت و مردم با فرهنگ پایین، کافیه واسه نموندن؟ ............. من دختر اون پدریم که همیشهی عمر کاریش رو سخت و جدی کارکرد، با وجود کارمندای تنبلش، با وجود صبح و عصر تو دفتر موندنش، با وجود توقعات و ادعاهای بیجایی که ازش داشتن همون پدری که حالا رفته ناکجا آباد یه قاره دیگه و با وجود اعتصاب هرروزهی کارگراش (کارگرای بومی که دارن واسه کشور خودشون کار میکنن) بازم با صبوری تلاش میکنه برای بهترشدن و پیشرفت... من دختر اون پدریم که حالا دیگه همه داریم التماسش میکنیم که برگرده و اون میگه: اینجا شدیدا به من وابسته شده، اگه وسط کار ول کنم و بیام احساس میکنم خیانت کردم... انگار برای منم این یه تقدیره بذار همه اونایی که فکر میکنن تا یه ذره درس میخونن باید ولایتشونو رها کنن و شهرنشین بشن، برن. خودم میمونم فقط دلم میخواد اینجا یه کم جون بگیره و روح پیداکنه تا کارکنای دیگه ای که اومدن زود هوس رفتن نکنن و آگاهی و امکانات مردم بالا بره، هرچند کم....
چهارشنبه 12 بهمن1390 :: :: نويسنده : هدی دختر که باشی... محدودیتها و بن بستها بماند... از اینش متنفرم : دختر که باشی وقتی بخوای رو پای خودت باشی و دنبال چارتا دلخوشی بری، همه نگاههای دلسوزانه جذب میشه به سمت تو میگن آخیی، بابات اگه بود طرحت جای بهتری نمیافتادی؟ همه نگران میشن که حالا که روستا هستی درخونه ت چه جوری قفل میشه و دیوار خونه ت چند متره و... باورشون نمیشه اگه نصف روز تنها و درآرامش بودن رو، به زندگی زورکی با یه غریبه ترجیح بدی اگه کسی همرات نباشه با چشمهای گردشده میپرسن خودت تنها اومدی؟؟؟ انگار اگه دختر باشی همیشه باید مزاحم یه نفر(حداقل) باشی همیشه باید کسی رو بفرستن دنبالت چون شب هیچ دختری تو خیابون قدم نمیزنه همیشه باید یه نفر علافت باشه واسه نفت آوردن و تعویض کپسول گاز چون اگه یه بارخودت انجام بدی میگن آخی کسی رو نداره همیشه باید خیلی محترمانه یه کمبود بزرگ رو تو سرت بزنن! یه کم که بخوای مهربون صبور باشی میگن از بس خانوم دکتر مظلومیه... یه کم که بخوای داد وهوار و جذبه نشون بدی میگن: بنا به دلایلی! عقده ای شده واقعیته، اما اصلا دوسش ندارم....
سه شنبه 4 بهمن1390 :: :: نويسنده : هدی بابا، وقتی همه چیز به تو وابسته ست، به خودم می بالم، بخاطر داشتنت وقتی گاهی هممون از تو می ترسیم به تو می بالم، بخاطر ابهتت وقتی اینجوری مردونه سختی ها رو دووم میاری به تو می بالم، بخاطر دست نیافتنی بودنت! اینکه همیشه باید آماده باشم که یه چیزی بشکنه و از صفر شروع کنم، بد نیست این بد نیست که همیشه باید از دلخوشیهام بگذرم، ولی با بغض. بد نیست که من همیشه میبازم ولی اون دوباره بازیم میده!
چهارشنبه 28 دی1390 :: :: نويسنده : هدی درباره وبلاگ پر از حرفم، حرفهای نگفتنی، وکمی گفتنی! عاشق نوشتنم و از این "ابهام" نوشتن گریزی برام نیست عاشق سکوتم و از هیاهوی این سکوت هم راه فراری نیست... اینجا خبرتازه ای نیست! خاطراتمو واسه این می نویسم که بعدا لازمشون دارم. آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها |